سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
حرف های یه پسر16ساله
حرف های یه پسر16ساله

   1   2      >



نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاد ، سنگ می‌انداختم بهشون،می‌پریدند،دورتر می‌نشستند.کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند    .



 
ساعت چهار و 10 دقیقه باهاش قرار داشتم ولی بیش از 35دقیقه دیر کرده بود،

نگران، کلافه و عصبی‌ شدم ، شاخه‌گل سرخی که دستم بود داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیمو خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گلم انداختم زمین، زیرپام لهش کردم،گلبرگاش پخش و لهیده شد،

یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هامو کردم تو جیبباش، رامو کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سرم اومد.
صدای تند قدم‌هاش و صدای نفس نفس‌هاش .

برنگشتم حتی برای دعوا، مرافعه یا قهر....

از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌اومد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.
اونطرف خیابان، جلو ماشین وایسادم. هنوز پشتم بهش بود، کلید انداختم‌ در را باز کنم،بشینم،برم، برای همیشه....

باز کرده نکرده، یهویی صدای بووق ، ترمزی شدید ، فریاد و ناله‌ای کوتاه ریخت تو تمام وجودم....
تندی برگشتم....

دیدمش،پخش خیابان شده بود، به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و رانند‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد.

سرش خورده بود روو آسفالت، خون راه کشیده بود می‌رفت سمت جووی کنارِ خیابان،
دویدم طرفش، بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاج و واج نگاش کردم.
توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود، کادو پیچ، محکم چسبیده بودش. نگام رفت موند روو آستین مانتوش که بالا رفته بود، ساعتش پیدا بود...

چهار و پنج دقیقه....

نگام برگشت به ساعت خودم، چهار و چهل و پنج دقیقه....!
گیج درب و داغون به ساعت راننده‌ی بخت برگشته نگا کردم.

چهار و پنج دقیقه بود....!!



 



 




 



نوشته شده در پنج شنبه 24/1/91ساعت 2:49 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

 


سلام سلام100 تا سلامچشمک.ما امروزو تعطیل کردیم دیگه نمیریم  مدرسه.(سوز به دل اونایی که هنوز میرن)پوزخند.عیدم لحظه به لحظه داره نزدیک تر میشه.منم تصمیم گرفتم


وبمو بترکونم ووب تکونی کنم از اول بسازم.امسال سال خوبی برام نبوده.میخوام سال 91 رو یه جور دیگه شروع کنم، میخوام عوض شم. ازتون میخوام لحظه ی تحویل سال


به یادم باشین.مؤدبراستی آهنگمم عوضیدم حتما گوش کنین .عید بر همه ی دوستای گلم مبارک.به یادم باشیدااااا.راستی 4شنبه سوری مراقب خودتون باشیدااا


چون تجربه ثابت کرده اگه جیگر بره رو آتیش کباب میشه.دوستون دارمدوست داشتن.بای تابعداز 13به در




happy new year





نوشته شده در سه شنبه 23/12/90ساعت 1:7 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

سلام خوشملا.داشتم دنبال یه مطلب میگشتم اپ کنم که دوستم اس داد.کلا چرت وپرت زیاد میفرسته ولی ازاین یکی خوشم اومد .واستون گذاشتم.راستی عیدم که نزدیکه.من عاااااااااااااشق عیدم.راستش سال90 سال خوبی برام نبوده.واسه شما چی؟؟؟.دوستون دارم.فعلا


 


 


چقدر پیــــاده رو ها را کـــــــــــــــش می دهند . . .




 این برگهای پــاییـــــــــــــزی !می خواهم پیـــــــــــــاده شوم . . .




  سوار اتوبوسی تنــــــــــــــــــــــد رو شوم . . .




                تا پاییـــــز را رد کنم. . .




                       "فصل عاشـــــــــــــــقان" را . . .




                                                  ما را چه به این حرفا !


 


 




نوشته شده در پنج شنبه 18/12/90ساعت 4:9 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |


وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم متاسفم،
نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم
نگفتم‌: اگر تو نباشی
زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.
فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی‌ات را درآر…
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم.
نگفتم: جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی‌انتهاست.
گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت.
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.


 


love


نوشته شده در یکشنبه 7/12/90ساعت 12:3 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |



سلام دوستای خوشجیل خودم.این مدرسه نمیزاره آدم به وبش برسه نمیدونه که وب مهمترهعصبانی شدم!.2تا متن گذاشتم کاش تاثیر داشته باشه.مر30 که اومدی .فعلا




نه چتر با خود داشتی
نه روزنامه
نه چمدان
...


عاشقت شدم  !


از کجا باید می فهمیدم مسافری؟






کاش میفهمیدی


وقتی میگم میرم خداحافظ


تنهابرای اینه که دستمو بگیریو


بگی


"نـــرو"




 love






نوشته شده در پنج شنبه 20/11/90ساعت 3:41 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

سهههههلام دوستای خوشجیل خودم.آره یه مدت نبودم چون یه اتفاقی افتاد که حالم از هرچی عشق وعاشقی بود به هم میخورد.حالا فراموش کردم. بعضی ها ارزششو ندارن.دیگه نمیخندم.رنگ مورد علاقم شده سیاه سیاه.خودشم شاید بیاد اینارو بخونه ولی فک کنم فقط بخنده و بره.نمیدونم باید چی کار کنم.حالا تنهام.


این دفعه اومدم با حس یه عاشق که بهش خیانت شده بنویسم.راستی من امتحانام تموم شده(سوز به دل اونایی که هنوز امتحان دارن).حتما این متنی رو که گذاشتمو بخونید شاید باعث شه اونایی که میخوان بی وفایی یا (هرچی میخواین اسمشو بزارین)بکنن منصرف شن.شاید اونایی که بی وفایی کردن خجالت بکشن.شاید اونایی که باوفان و عاشق به خودشون ببارن.یا...


 


 


من از یک شکست عاشقانه می آیم ،

بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن ...

می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب ...

من چگونه از خورشید بنویسم ؟!؟

وقتی تمام وقت ، باران ، پنجره چشمانم را

 شسته است ...

همه دلشان خوشبختی می خواهد ؛

اما من گمان می کنم ،

این خیلی خوب است که نمی توانم ادای

 آدم های خوشبخت را در بیاورم .

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی

 دوست داشتنی زندگیم از عهده

داشتنش بر آید ...

سقف اعتماد تعمیری است ؛

مدام چکه می کند ،

آغوش ترانه ها هم چنان از عطر تن اوکه باید پُر باشد

خالی است ،

نمی توانم باورش کنم ؛

نه رفتنش و نه ماندنش را ...

قرار بود حقیقت را بگویم ...

سخت است ...

بی علاج است ؛

دانستنش آدم را کم کم دیوانه می کند ؛

گریه شبانه می آورد ؛

اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است :

 " او یکی را جز من داشت "

سکوت می کنم ...

تا به خاک سپردن ِ آخرین خاکسترهای آرزوهای

بربادرفته ام آبرومندانه باشد .

گریه می کنم باشکوه ؛

مثل اقیانوس ...

او نمی شنود و نمی داند که ماه ؛

خوشبختی همه بی ستاره ها است ...

یک سوال کوچک می ماند

برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال

فکر آشفته من است :

چی کار کرد این دل سادم


که از چشم تو افتادم؟


 


 


love


نوشته شده در پنج شنبه 22/10/90ساعت 3:18 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

  دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داری؟گفت نوچ؟گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو


خوشگل نیستی زیبا ترین هستی.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم میمرم .



love


نوشته شده در سه شنبه 17/8/90ساعت 5:31 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

سهلام دوستای خودم.خوبید؟خوب ماه مهرم که داره میاد.میدونید که چی میخوام بگم.آره همون(مدرسه).آخی حالتونو فرت کردم؟ولی به جاش چند تا عکس ازدوست داشتن LOVEدوست داشتنترکوندن گذاشتم.ارزششو داره صبر کنین تا باز شن.راستی نظر بدیناااامؤدبچشمکفعلا بای



 



 



 


 


love


 


love


 


 


 


love


 


 


love


 


ادامه مطلب...


نوشته شده در یکشنبه 13/6/90ساعت 5:28 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

                                                                        من پذیرفتم که عشق افسانه است

                                                                        این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

                                                                       می روم از رفتنم دل شاد باش

                                                                        از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

                                                                      آرزو دارم بفهمی درد را

                                                                     تلخی برخوردهای سرد را


Image Detail


نوشته شده در چهارشنبه 2/6/90ساعت 1:17 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

 بازم سلام.خوب تابستونم که شروع شد.امید وارم روزای خوبی رو در پیش داشته باشیم.میخواستم بازم آپ متفاوت کنم چیز جالبی گیرم نیومد.راستش نمیشه از عشق و عاشقی گذشت.این رو کامل بخونید خیلی خوبه.  راستی یه آهنگ ازآرمین 2afmگزاشتم.تا مطلبمو بخونید پخش میشه.فعلا


این است یک عشق جاودانه
لحظه ایست عاشقانه
کلامیست صادقانه
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
سکوتی کردم چند لحظه به چشمهایش خیره شدم


گفتم
دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقم ، عاشق یک عاشق واقعی ، عاشق تو
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکند ،به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم
به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم عاشقم ،
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ، دوستت دارم
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم
به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باران دوستت دارم
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره میشوم ،به اندازه تمام ستاره های آسمان دوستت دارم
به عشق دیدن تو بی قرارم ، تا تو را دارم هیچ غمی چیز غم دلتنگی ات در دل ندارم،
به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم
من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ،
به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم
لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است ، آنگاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفسگیر است.
به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم
من که تنها تو را دارم ، از تمام دار دنیا تنها تو را میخواهم ، تو تنها آرزویم هستی
به اندازه تمام آرزوهایم که تنها تویی ، به اندازه دنیا که میخواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی ، به اندازه همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو ای عشق من ، ای بهترینم به عشق همه این عشقها دوستت دارم.
پرسیدم به جواب این سوال رسیدی؟
اینبار او سکوت کرد و اینبار او با چشمهای خیسش به چشمهایم خیره شد.
اشکهایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه همچنان ادامه داشت
و باز گفتم : به اندازه وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست دوستت دارم



نوشته شده در پنج شنبه 9/4/90ساعت 4:15 عصر توسط مهدی نظرات ( ) |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


دریافت همین آهنگ